حكيم زجاجى

729

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

تو را دل نه بر جاى بينم همى * از آن من بر آتش نشينم همى نه ابر صفايى كز اين پيش بود * دگرگونه شد كار چرخ كبود محمد ورا گفت كاى سرفراز * به ما بر شد اين رنج بردن دراز كليد در سرفرازى كجاست * چو دريا ، جهان پر نهنگ بلاست كنون حال صلح است اى شهريار * كه دارى بگو اندر اين جنگ يار چنان دارد آن معتز امروز كام * كه باشد پس از تو امير و امام به سامره در حال باشد امير * تو انديشه‌اى كن به روشن‌ضمير مرا كن وكيل اندر اين صلح زود * وگر نى برآيد ز روز تو دود مثالى و خطى به من بازده * سران را بر خويش آواز ده بدان نامه در نقش كن نام خويش * ز من جوى تا جاودان كام خويش بر مهتران خيز و اقرار كن * چو دانادلى ، ترك انكار كن كه باشد پسند تو كردار من * نگردى يكى دم ز گفتار من چو اين كارها كرده باشم تمام * نگويى تو فردا برِ خاص و عام كز اين كارها من ندارم خبر * نيم آگه از نيك‌وبد ، خير و شر فرومانده بد شه ، خطى بازداد * نبشته به دست سرافراز داد رسولى برون كرد حالى امير * به نزديك بواحمد بىنظير خبر كرد او را ز تلبيس خويش * فرستاد حالى سران را ز پيش چنين بود شرط بدانديش مرد * [ كه ] با معتز آن نامبردار كرد كه مير جهان مستعين خطير * بود بر سر واسط و بصره مير همان شهر بغداد او را بود * ز رى حكم او تا بخارا بود به نامش كند خطبه هرجا خطيب * سرآيد چو بر شاخ گل عندليب پس آن‌گه بيامد به پيش امير * چنين گفت كاى شاه روشن‌ضمير بدين صلح مردم فرستاده‌ام * بدان سروران پندها داده‌ام كه باشد پس از شاه معتز امير * كه بودند بنياد آن داروگير بكردند فرياد و بانگ و خروش * درآمد ز آهش جهانى به جوش به دشنام بگشاد مردم زبان * كه اى بدنژادان نامهربان شما را نه دين است در دل نه داد * دهد خاكتان چرخ گردان به باد